آرشيو سايت تاريشا

 Tarisha.com

وقتي وارد شهرداري شدم به من گفت اين كوپن اعلام نشده ناچار به فروشگاه قصابي رفتم و وقتي ديدم مرغ رو گرون ميده بهش گفتم اگه مي‌شه فقط شكر بدين چون مصرف برنج ما خيلي كمه. بنده خدا دو كيلو انگور كشيد و گفت اين سيب‌ها حرف نداره مخصوصا كه رطب جنوبه و خوردنش آدم رو پرانرژي مي‌كنه منم بلال‌ها رو از اون گرفتم و آمدم سر كار. عيال تا مرا ديد گفت چه نان سنگك خوشمزه‌اي از كجا گرفتي؟ گفتم از داخل اتوبوس واحد. عيال گفت بازم سوار تاكسي شدي؟ مگه نگفتم پياده برو براي سلامتيت خوبه. گفتم: خوب شد كه يادم آوردي برم ماشينم رو بيارم بذارمش توي پاركينگ سينما

 ساعت 2 صبح بود و هوا داشت كم كم تاريك مي‌شد و من فردا ساعت 12 ظهر كنكور داشتم. كامپيوتر رو خاموش كردم و رفتم كه مسواك بزنم. مسواكم كه تموم شد ساعت 2 ظهر شده بود. زودتر مانتو و مقنعه‌ام رو پوشيدم و رفتم مهد كودك. خانم معلم گفت: خانوم شما كه ديگه داريد مدرك پزشكي‌تون‌رو مي‌گيريد بعيده به اين زودي بياييد مدرسه! منم استعفانامه‌ام رو نوشتم و گفتم: اگه من ديگه با هيچ شركت تراكتورسازي قرارداد بستم
 

  www.tarisha.com